





می رسد روزی که فریاد وفا را سر کنی
می رسد روزی که احساس مرا باور کنی
می رسد روزی که تنها در مسیر بی کسی . . . بوته های وحشی گل را زغم پرپر کنی
می رسد روزی که تنها ماند از من یادگار . . . نامه هایی را که با دریای اشکت تر کنی
می رسد روزی که نادم باشی از رفتار خود . . . خاطرات رفته ام را مو به مو از بر کنی
می رسد روزی که صبرت سر شود در پای من . . . آن زمان احساس امروز مرا باور کنی


آنگاه که غرور کسي را له مي کني،
آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني،
آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني،
آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ،
آنگاه که حتي گوشت را مي بند ي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي،
آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ،
مي خواهم بدانم
دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟

گفتی که مرا دوست نداریِ گله ای نیست
بين من و عشق تو دگر فاصله ای نيست
گفتی که نه بايد بروم حوصله ای نيست
گفتم کمی فکر خودم باشم و آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نيست
رفتی تو خدا پشت و پناهت ، به سلامت
بگذار بسوزد دل من مسئله ای نيست
![]()
لحظه خدافظی به سینه ام فشردمت
اشک چشمام جاری شد
دست خدا سپردمت
دل من راضی نبود به این جدایی نازنین
عزیزم منو ببخش اگه یه وقت آزردمت

